______"_". زندگی...نقطه سر خط
وسکوت آغاز شاعر شدن دخترکی ست که دیگر موهایش را دم اسبی نمی بندد...
این سرزمین زخمهای من است وارد شوید شما در امانید. *** اعتراف من عاشقم به عشق مرد نه٬ به جادوی زبان *** تولد به گاه نوشتن از نو زاده می شوم . من کفش هایم را گم کرده ام برایم گل نفرست اشک هایم را پاک کن فصل من فصل هایم را تکرار کنان سپری کردم و برای رسیدن به کابوسی به نام آرزو و یا حسرتم تمامی آنها رابه یاد دارم . برف سرد و برگ زرد و آفتاب گرم و درختان سبز تمامی برای دل تنهاحکم قانون داشته ولی هیچ یک معنایی نداشت سرودن ناله در فصل های روزگاربسیار دشوار است ولی احساس جاری می شود و شاید راهی باشد برای طی نمودن یندهای قانون قانون شکنی را دوست دارم ولی هیچ حاصلی در بر نداشته و تنها روح ویران شده ای ساخته شد که تمامی یادها و خاطره ها را مرور می کند . چند سالیست که در سوگ شهامت از دست رفته ام هستم و هیچ گاه برای خود مرحمی نیافته ام و میخندم به حرف های آن روز که می گفتی ، گل نازم سنگ صبور دیوارهای پرخاطره ای وی سنگین تر از وزن ترانه ای که در اوج با تو بودن گوش می دادم ، آن حرفی است که بارها مرا به سوی خاموشی برده تمامی یرایمان عاقل اند و با تجارب خویش به سویمان می آیند و تمامی می خواهند راه حل برای چیزی پیدا کنند که آن را نمی دانند . اری من منکر بر دانا بودن و با تجربه بودن آنها نیستم ولی تنها یک سوال دارم و می خواهم بدانم با آن کوله بار علم و دانایی از یار ما چه می دانند و با این همه تجارب خویش آیا با او بودن را در دفتر یادگارهای خویش خط زدند +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ تقدیم به همه مریم فرشته های دنیا.... ایستاده ام همچنان که ، نخل خانه همسایه ٬ -تکیه گاهی برای بند رخت ها – بی بار و بر وخیانت به چشم هایم را مشق می کنم ** چقدر دوستت داشتم؟؟ سالها را ورق بزن چه روزها که باران و باد و آفتاب وباز... به تعداد روزهای نیامده مرده ام ترا و از حرفهای مکرر بی مصرف بیزارم ** بدرود ... وقایق پارو می خورد رو به سمت غروب نیم خورده خورشید زیر هلال کامل پل وامواج سرکش کارون با ولعی بی مانند سلام های عاشقانه ات را می بلعند عیدتان مبارک باید زودتر می آمدم باید عید را به همه تبریک می گفتم باید باید باید... اما هیچ بایدی نتوانست حادثه را به تاخیر بیندازد و حالا که زمان گذشته است و حادثه تمام شده است وحشت آن اتفاق ناگهانی هم کم رنگ شده است باز هم ناراحتم ٬ آشفته و پریشانم.... از همه دوستان دور و نزدیکم سپاس گزارم ...قلبا سپاس گزارم . سر یک فرصت خوب دوباره به سراغ وبم خواهم آمد و آنرا به روز خواهم کرد و قتی بوی ترا می وزند. به اعتقاد من ، پنج شنبه روزیست که خداوند چشم های ترا برای من آفرید. فقط برای من. ** امروز پنج شنبه است ومن هوای تو دارم سر به راه تو آم و پا به راه خیابان سی متری برای گز کردن فاصله هایی که به قدر دو قاره ، نه٬ سه قاره میان من و تو علم شده اند. به انتهای سی متری پل سیاه که می رسم قهوه چشم هایت به سیاهی میزند. مرا به چند بهار تازه تر می چینند حالا یقین می کنم که خداوند، ترا برای من آفریده است. ** گفتی می دانم میان لبخند و مرگ هیچ رابطه ای نیست اما ، لختی بخند بانو که بمیرم برای تو..... با چالی که بر گونه های تو می روید سهل است خنده بخشیدن جان را فراهمم. ** دوباره پنج شنبه آمده است و این درخت انگور که حیاط خانه را در سیطره برگهای پهن، و خوشه های سیاه و سبز خود آفتاب را به رشته های باریک نور به سایه قد تو رج می زند مرا. صدا می زنی گلناز به طراوت گیسوانم بی دریغ بوسه که فنجان را از لبت بی لحظه ای توقف برچیند به غیض گفتم : تو شاعرخوبی می شوی اما، عاشق نمی شوی هرگز حتی اگر خدا مرا برای تو می آفرید... ** این روزها پنج شنبه ها را در تقویم سرنوشت کم دارم واز بهانه آفرینش چشم هایت حسی عجیب شبیه خار می خلد مرا راستی خدا، ترا یا مرا، کدام را برای کداممان آفریده بود؟ 











.jpg)












![]()
چقدر می شودپنج شنبه ها را دوست داشت.
و عطرتند چای زنجبیلی می پیچد







